تبليغاتX
دور ِ دیگر ِ پیاله
...که این پیاله به نوبت مدام گردان است

آدم هایِ زیادی نیستند که من را به این حال میندازند. اینطور که حتی پیش از خداحافظ گفتن و دست تکان دادن برایشان، مثلِ روز برایم روشن است که دوست داشتن شان قرار است غمگینم کند، حالا که می روند و نیستند. دوست داشتنِ تعدادِ محدودی از آدم هاست که از حدِّ معمولِ آرام و خوش حال، گذشته، و موج برمیدارد. که بعدِ رفتن شان فکرم پیشِ چشم ها و نگاه و خنده ها و لحظه هامان می چرخد و اطرافم را پر می کند. احساس میکنم دوست داشتنِ غمگینی دارد تا گردنم بالا می آید و غرقم می کند. بعد اینها تقریباً همان هایی هستند که کمی بعد از جدا شدن، همان وقت که داری لذتِ وقت هایِ رفته را مزمزه می کنی، برایت پیغام می دهند. که دلت قرص می شود از دوست داشتنت، از خوبیِ لحظه هایی که گذشت، از ماندنی بودنشان. از بزرگترین دل خوشی هایم داشتنِ این آدم ها، در این روزهاست. که دل تنگیِ خوبِ مطمئنی برایِ آدم می ماند. این که در یک-دوماهِ اخیر شماها را داشتم خوشم. از بودنتان و دل تنگیِ دوریتان راضی م. این که دوشبِ پی در پیِ پاییز را با کسانی سرِ میزِ لیموناد و موسیقی و حرف نشستم که از این گروه بودند، یک جایی در دلم را خوب می لرزاند. طوری که سرخوشیِ تنها نبودن و دوست داشتن و دوست داشته شدن، جایی برایِ شکایتِ روزمره گی نمی گذارد. و شاید تازه اسمِ این را بتوان گذاشت زندگی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 1:6  توسط بـِـهلول  | 


این عکس، من نیستم. وقت هاست که هیچوقت اینطور آرام و خوشحال –توامان- نیستم. اصلاً روزهاست به خیانتِ تصاویر فکر می کنم. حالا نه به پیچیدگیِ "رنه مگریت"، که به همین دروغین بودنِ احوال. آدم ها از آنچه که در عکس هایِ دسته جمعیشان پیداست غمگین تر و تنهاتر اند. تنهایی، لبخند و کلمات را عبور می کند و تلخی بیشتر می شود. زهر می ریزد.
خاطرم نیست از چه زمانی این رنگ، که نه، بی رنگی شد –مثلِ قحطی- . از آبانِ پیش؟  اسفند؟ اردیبهشت؟ همین چند روزِ رفته ی مرداد؟ یا از تمامِ سال هایی که گذشتِ شان و رنگ شان را نفهمیدیم؟ که پنهان شدیم زیرِ خروارها رویا. که حالا حقیقتِ سختِ تمامِ آن روزها اینطور بی رحمانه به رخ می کشد خودش را. فرار کردیم و به تنهایی پرت شدیم. و آدم ها برایمان اینطور شد که سخت شدند رفیق. که سخت شدیم شاید؟ که چشمانمان را نمی خوانند، نمی فهمند. که می ترسیم از محبت کردن و نوازش شدن. که یک عمر دم گرفتیم "آب کم جو تشنگی آور به دست"؟ که چه؟  حالا که عطشِ روزگار داریم مولانا قرار است به دادمان برسد؟ که از بعدِ ناپدید شدنِ "حسینا" یک قطره خاک هم پیدا نمی شود؟ که ماتِ مُهرِ کوزه هایِ نداشته مان شدیم این سال ها. و حالا فهمیدیم ایگناسیو همان اسماعیل است. حسینا همان اسماعیل است همان سیاوش است. و قربانی قربانی ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 2:33  توسط بـِـهلول  | 


راهِ ما نبود. ما از درِ دانشکده که بیرون می آمدیم -اگر ما را می هلیدند-، می پیچیدیم سمت چپ و "حق طلب" را گز می کردیم سنگین، تا به یک پلِ هواییِ دیگر برسیم. چندباری البته راهِ پایین را رفتیم. روزهایی که مقصدمان انقلاب بود. نعیمه بود بیشتر. یک روز هم بعد از کباب با تایماز رفتیم. سرد بود و حرفمان پدرخوانده بود و آل پاچینو. یک بار دیگر هم با رفیقی از چهاراهِ مسجد پیاده رفتیم تا پل که تاکسی هایِ فرحزاد را سوار شویم تا به دیوارِ مشکی-نارنجی تکیه کنیم و چای بریزم و رویِ کاغذِ سفیدِ نصفه ای کلماتِ پرهیجانِ بیست سالگی م را خطاب به همراهم بنویسم و برایِ اولین بار سید خلیل بشنوم و... راستی سید خلیل را هم چاقو برد؟...
این که اسم می برم از آدم هایم دلیلش دلم است که هی خالی می شود از ترس. مهسا هم رویِ پل با یکی از آدم هایش بود که چاقو را دید، خورد، رفت... بعد من به آدم ِ او فکر می کنم، به آدم هایِ خودم، به خون، به چاقو، به ترس، به درد، به...
به دوست هایش، که هم دانشکده ای ِ منند. که بعضی هاشانِ دوستِ خودِ منند. که "علامه" ای اند. این که از علامه هم اسم می برم دلیل دارد؛  این دوسال که نه، پیشتر، این چند سال، علامه ای ها رفتنِ رفقایشان را به هزار بهانه دیدند. تعلیق، اخراج، زندان... اما قتل؟ دخترکِ بیست و چند ساله ی قشنگی که ادبیات می خواند؟  مثلِ همه ی ما حتماً با دانشکده و نیمکت هایِ سبز و غاز رفاقت کرده بود، خندیده بود، نفس کشیده بود، حتماً شعرها خوانده بود، شاید فریادها کشیده بود...
این روزها،  شالِ سرخابی و لبخندش -که در عکسی با بی خیالی رویِ صورتش یله کرده- چشم هایم را پر کرده و یادم پیِ دوست هایش می پَرَد مدام... این روزها، که شب اند.


*سطری از شعرِ "رسول پیره" برای "مهسا امین فروغی".

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2:10  توسط بـِـهلول  | 


اگر فردا بیست و پنجم نبود، اگر کودتا نشده بود، اینجا از درد می گفتم. از دردی که با هیچ ریسمانی به سیاست نمی رسد. طوری قطره قطره در طولِ روزها و لحظه ها در جان ته نشین می شود، طوری خو می کنی، که دیگر خودت هم نمی فهمی آغازش از کجا و چه کسی بوده.  و البته که بر بی پایان بودنش آگاهی. می خواهم بگویم مثلاً "اردلانِ سرفراز" را دیدن و شنیدن، هم پایِ بغضِ تمامِ این شب ها درد دارد. بگویم درد دارد دوره ی داریوش و ستار. صریح ش را بگویم؟ درد دارد مدفون شدن در "بهارِ ما گذشته شاید". همین. بعد اگر می دانستی این جمله چطور می جَوَد و می دَرَد... "چو پوزه در شکمِ روزگار ِ خویش دویدم، دریدم"*، که حالا بهارِ من گذشته شاید؟ که چشم هایت را باز کنی و ببینی هیچ؟ که دست هایم خالی ست از پسِ این همه ماه و روز؟ تمامِ لحظه هایِ کند و کش داری که کتابخانه می گذشت، تمامِ شب هایی که بر مَجاز گذشت، تک تکِ لحظه هایی که با "یاد" رفت؟ هیچ.  می خواهم بگویم اصلش این یادِ فرد نیست که عذاب می دهد، صرفاً "یاد" است؛ یادِ باطل. بعد این بطالت می تواند شبی مثلِ امشب طاقت ت را به آزمون بگذارد، طوری که برای ِ همیشه شکست خورده باشی. که اتفاقاً جنگیدی... ولی شکست خوردی.


*چو گرگ زوزه کشیدم/ چو پوزه در شکم روزگار خویش دویدم/ دریدم/ که آفتاب بیاید/ نیامد- رضا براهنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 2:33  توسط بـِـهلول  | 


کمتر از یک روز ِ کامل باید می گذشت، تا از "داغی" بگذرد و به "داغ" برسد. تا "درد" شوند "لذت" های ِ پیشین و فرو بچکند. بی محابا سقوط کنند از چشم ها، بگذرند از گونه ها و جاذبه مانعِ رسیدن شان به پیشانی شود. شوری شان لب ها را تکان دهد و از خاطرم بگذرد کمی پیش از آن که سنگینیِ خبر صورتِ بی تفاوتم را بسوزاند شوری را چشیده بودم. خبر کوتاه بود اما چون یک توده هوایِ پر گرد و غبار هر از گاهی لشگر می کشید و نفس را می برید. قضاوت را رها کردم، اما یادها مرا می بردند، می چرخاندند، مچاله می کردند و رهایم می کردند در خلاء، در ذراتِ معلقِ هوا.
حتماً اشتباه نکردم. و نمی پرسم "چرا؟". شاید به دلیلِ "لذت" ها، پیش از ذوب شدن شان نمی پرسم. فقط رنج ِ یاد می گذرد و قدّ م بلندتر می شود. جایی درد می کشد و صورتم آرام تر از پیش نشانم می دهد. برمی گردم به روزهایی که دست از مبارزه برنداشته بودم و شک داشتم. بهایِ اطمینانِ دیرهنگامم را می دهم در روزهایِ سختی که خواهد گذشت. بهایِ چشم ها را، تار ها را...


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 2:16  توسط بـِـهلول  | 


دل تنگی می کنم. دل تنگی ِ سنگین. از آنها که نصفه شب یقه ی آدم را می گیرد و ول نمی کند. از آن دل تنگی های ِ غمگین. آن ها که یک گوشه شان غم پنهان است، گوشه ی دیگر دوست داشتنِ پنهان. از آن دوست داشتن های ِ پنهانی دارم -پنهان نه از دیگران که از خودم- . که گرد ِ دل ِ آدم می گردند و می گردند. گاه می ایستند، می مانند. گاه فرار می کنند. گاه می تکانمشان که بریزند -که باز می گردند- . گاه کم اند گاه بیشتر. بعد من مثل ِ آدم ِ غریب ِ بی تجربه ای که به جایی ناشناخته می رسد، حیران می مانم که چه کنم. دستشان را بگیرم و بلندشان کنم، غبار ِ زمین افتادن ها را بتکانم، و ببوسمشان، مثل ِ "نازک آرای ِ تن ِ ساقه گلی"؟ یا رویم را برگردانم که انگار نبوده اند و ندیده ام و هیچ؟ که آن تکانه های ِ دل هیچ؟ چشم ها و تار ها؟

...

فعلاً که هیچ


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 0:9  توسط بـِـهلول  | 


تجریش ِ آخر ِ اسفندمان را هنوز نرفته ایم. باد ِ سرد می آید و گوشه های ِ لب ِ من زخم شده. کنکور ِ بدی دادم و حال ِ درستی ندارم و گور ِ پدر ِ روزهایی که ننوشتم. که روز نبودند؛ شب بودند تمام و من یادم رفته بود که دیگر جوانی ِ بیست سالگی را ندارم و خوف و رجا ی این احوال به من نمی سازد دیگر. ترس برایم آورد و پشیمانی، دوست داشتن.  هنوز آدم ها را محترم تر از خودم دوست دارم و آدم ها استعداد ِ عجیبی در بهم ریختن ِ تصورات ِ من دارند. نشسته ام به مرثیه خوانی بر آدم ها و روزهای ِ کم تر بد ِ پیشین. از شعر و کتاب و ساز و فیلم خبری نیست و هر روزم فقط به صفحه های سفید و آبی ِ مجازی می گذرد. لا به لای ِ برف و آفتاب و عکس و موسیقی و هزار چیز ِ تکراری ِ هر روز، حواسم را از چشم های ِ  سبز-آبی کسی بیرون می کشم. حواسم را از گونه ها پاک می کنم. از کلماتی که دیگر نمی نویسد. از جایی که معلوم نیست کجاست. دلم برایش طوری تنگ است که گویی دیدنش عادت ِ هر روزم بود. و نیست. و لعنت که چقدر تلخ است گفتن ِ "نیست". و حق دارم اگر گاهی حواسم را پرت می کنم از نبودنش. بعد هرچیزی یادم می آورد که نیست. چاووش، نامجو، شاملو، فرخی، هرچیز. هرچیز که خوب است یادم می آورد که نیست. و قسم به رنگ ِ سبزی که به زندگی مان پاشید، نبودنش تیره ترین رنگ ِ این روزهاست...

من، بهار ِ بی نقاش سختم است، بهارم نیست...


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 15:17  توسط بـِـهلول  | 


می خواهم بگویم این وبلاگ آنی نیست که می خواستم. "باد ِ نسیان پریشان خاطرش کرده" به قول ِ حاتمی. حرفم این است که مکتوب های ِ بسیاری نانوشته ماند. و ننوشتن ها زورشان بیشتر از من است. روزهای ِ بسیاری خواستم بیایم و بنویسم و نشد. و حالا فکر می کنم کاش دوربینی جور ِ سستی ِ من را می کشید. کاش تصویر فریادها و خنده های ِ دسته جمعی مان در دو سوی ِ خط ِ متروی ِ طالقانی را کسی ثبت می کرد. و تمام ِ سرخوشی های ِ چهار-پنج نفره مان در روزهایی که برایمان ناآشنا نیستند -ما تجربه ی بهار ِ 86 را داشتیم!-. و بیشتر از هر چیزی کسی باید هوا را حفظ کند. و چهره ها و چهره ها و چهره ها را... و چشم های ِ خودم از سـِحر ِ تار ِ موی ِ سپید...

دستم به نوشتن نمی رود. این ها، هم ثبت ِ روزهای ِ ننوشتن بود، هم عقب زدن ِ ترس ِ نوشته ی پیشین؛ که از بخت یاری ِ ما، روی ِ رفیق هم چنان بر ما مبارک است!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 0:48  توسط بـِـهلول  | 

برای ِ چشم هایت. برای ِ موهایت. برای ِ دندان ها. کانورزها. کوله پشتی -نشانه ی سرخ ِ آلما، نشان ِ سبز ِ ما- برای کتاب هایی که خریدیم، آنهایی که درجه دو ماندند و نخریدیم. برای کوبیده ی ِ مصلا. برای ِ خندیدنت. صدا - "چی" گفتن هایت- . شعر خواندنت. اسمت. حرف زدنت حرف زدنت حرف زدنت. بغل کردنت. برای ِ اشک هایم که حالا می ریزند. برای بهار زمستان تابستان پاییز.  برای ِ انقلاب خیابان 16 آذر دانشگاه، دانشگاه باشگاه شهرک، بهشت زهرا مترو سعدی، /برای "سعدی..."/ هفت تیر 13آبان فرار، دانشگاه عضدی شعار، برای ِ تو. برای حرف هایی که زدمت، آنهایی که شنیدمت. خنده هایی که کردیم، گریه هایی که شنیدی. برای اس ام اس هایی که بعد ِ دو سال وقت ِ رسیدن شان قلبم تندتر می زند. آنهایی که صبح ِ بعد می بینم. برای ِ خود ِ خودت. که دوست داشتنی ترین بودی. هستی. برای روزهای ِ شاد ِ بی مانندی که با تو رفت... برایِ بهشتی که گذشت، نه دوزخی که می ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 0:37  توسط بـِـهلول  | 


مردم باید حواسشان را بیشتر جمع ِ آدم های ِ زندگی شان، یا کم اهمیت تر حتی، آدم های ِ دور و برشان کنند. نگاهی که روی ِ چشم ها موها یا دست هایت گیر میفتد، آدمش دیگر فرق می کند با بقیه. مثل حمایت ِ دستی که نزدیک ِ شانه می شود و نمی رسد. مثل ِ دست ِ محکمی که می گیرد و نگه نمی دارد. مثل ِ نگاهی که جا می ماند. مثل ِآدم ِ کلماتی که جویده می شوند. من آدم ِ از یاد بردن نیستم؛ پس خیابان هایم به جای ِ آنکه بریده شوند مین گذاری می شوند. مین ها هیچ وقت عمل نمی کنند–که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم-  اما من همیشه زیر پا حس شان می کنم. حالا فکر کن به خیابانی که نشان ِ بیش از یک نفر را داشته باشد...

آدم های ِ رفته که هیچ؛ آن ها که مانده اند ولی حواسشان باید بیشتر باشد به بودنشان. بیشتر از آن به آمدنشان. شاید بیشتر از آن به حواسی که جمع شان شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 1:3  توسط بـِـهلول  |