تبليغاتX
دور ِ دیگر ِ پیاله

چشم ها را رعایت می کردم - در جمع ِ یک نفره ی خودم حتی- که پـُر نشود. که نکند شکست تاویل کنند اشک ها را و آن وقت من بمانم و "شیطان ِ پیروز مست"... نکند همین را هم جشن بگیرند به حساب ِ نا امیدی مان، حتی اگر کسی نشنود یا نبیندم. گاهی در پانویس ِ بیتی از شعری یا خطی یادگاری، امسال را جای ِ عدد، "بلوا" نامیدم اما هیچ گاه مثل ِ امروز این عبارت برایم ملموس نبود. بهارمان که رنگ ِ خون گرفت، ساقه ی یاس هایمان را که شکستند، بوی ِ کافور مشاممان را پـُر کرد و انگار سر ِ رفتن ندارد دیگر. تلخی ِ مرگ است که هر روز گریبان گیر می شود. روزها نحس شده اند، خبر ها بی رحم تر از همیشه می رسند، مردم انگار که طاقتشان زود تر از هر وقت ِ دیگری طاق می شود و می روند. آهنگساز رفت کارگردان رفت مترجم رفت... وبا گرفتند و رفتند. سال ِ بلوا، سال ِ وبا... دلمان به چیزی هم خوش نیست که لااقل بعدها به عشقی بنازیم در سال های ِ وبا؛ راوی ِ سهراب کشی می شویم تنها...


پ.ن. چشم هاییِ سبز آبی از دسک تاپ خیره به چشم هایم می خندند. چشم هایم رعایت نمی کنند. طاقت نمی آورم امید ِ نگاه ِ مصممش را. ادامه می دهم: راوی ِ سهراب کشی می شویم. راوی ِ داستان ِ تهمینه ها و گردآفرید هایی که به برکت ِ عشق شان دوام آوردند روزگار ِ بی سهراب را... راوی ِ زایش ِ سهراب ها... روایت ِ مردمان ِ سبزی که ایستادند و جنگیدند برای ِ روزهایی که کین خواهی معنایی در سرزمین شان نداشته باشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:41  توسط بـِـهلول  | 

وقنی دستم رو به سرم زدم و دیدم خون می یاد گریه نکردم؛ وقتی وسط ِ جمعیت یهو امیر رو دیدم گریه م گرفت. وقتی دکتر داشت سرم رو بخیه می زد گریه نکردم؛ وقتی پرستار گفت همراهات بیشتر از یه نفر شدن گریه م گرفت. وقتی تنها رسیدم آریا شهر و سرم دردمی کرد گریه نکردم؛ وقتی عموم رو دیدم گریه م گرفت.  وقتی رفتم اورژانس ِ ابن سینا و همون دکتر ِ احمدی نژادی رو دیدم که شب ِ شکستن ِ دستم دیده بودم گریه م گرفت. وقتی پرسید چی شده گریه کردم. وقتی گفتم همونی ام که باهام سر ِ برتری ِ احمدی نژاد به موسوی بحث کردی، گریه کردم. وقتی گفت یه چیزی می نویسم که آرومت کنه، وقتی گفتم آدما ی ِ دیگه ای ن که باید آروم شن گریه کردم. وقتی بابا اومد خونه و دیدم هنوز باهام قهره گریه م گرفت...


پی نوشت ِ یک روز بعد: یادم به دکتر ِ هفت تیر افتاد. بهم گفت فقط از راهت برنگرد، پشیمون نشو. داشتم فکر می کردم اصلاً کسی می تونه این جمعیت رو ببینه، این مردم رو ببینه، این عجز و بعد، وحشی گری ِ مقام ِ معظم ِ برتری رو ببینه و مطمئن تر نشه؟ امیدوارتر نشه؟ مقاوم تر نشه؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:38  توسط بـِـهلول  | 



می آیی شعر بخوانی که فکرت به سمت ِ دیگر برود، که لااقل یک ساعت خوش حال باشی و خدا و شعر و شاعر را شکر کنی، ولی حواست پرت می شود و سایه می خوانی. فکر هم نمی کنی که سایه فقط سیاه مشق نیست و غزل نیست و هزار و یک مصرع ِ سرمست کننده ی دیگر. سایه ناگهان خلاصه می شود در سرخی ِ خط به خط ِ شعر ِ آزادی. سایه می نویسد می نویسد می نویسد تا که آخر تمام افکارت را، تمام ِ تصاویر ِ قشنگی که از روزهای ِ دور برای ِ خودت ساخته ای را ویران می کند:

ای آزادی!

از ره ِ خون می آیی،

                    اما

می آیی و من در دل می لرزم:

این چیست که در دست ِ تو پنهان است؟

این چیست که در پای ِ تو پیچیده ست؟

ای آزادی!

             آیا

             با زنجیر

      می آیی؟...

عددهای ِ پای ِ شعر را ببین! سوم ِ دوازدهم ِ پنجاه و هفت. و این لرزیدن ِ دل ِ شاعر وقتی گریبان ِ تو را هم می گیرد و رهایت نمی کند، که همین چند برگ ِ پیش خوانده بودی:

جام ِ تو پر نوش

کام ِ تو شیرین

روز ِ تو خوش باد

کز پس ِ آن روزگار ِ تلخ تر از زهر

بار ِ دگر ِ روزگار ِ چون شکر آمد

شاعر هم کاغذ را که سیاه کرده بود از خوشی ِ رویاها، عدد داده بود: دوم ِ پنجاه و هفت.

اصلن بگویند این اشعار و عددها ربطی به آن روزها نداشته؛ اصلن بگدار بگویند این طور شعر خواندن مغرضانه یا هر کوفت ِ دیگری ست؛ ولی وقتی من این ها را می خوانم، دلم می لرزد از روزهایی که امیدم را به آنها گره زده ام و هیچ نمی دانم چه اتفاقی قرار است برای آرزوهای ِ سبز ِ امروزمان بیفتد. می ترسم از رسیدن ِ وقتی که بیاییم و مرثیه بباریم بر رویاهایی که پر و بال شان داده بودیم. می ترسم و فکر می کنم اصلن کاری ازمان بر می آید برای ِ بریدن ِ پای ِ آن روزها؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 15:46  توسط بـِـهلول  | 


نامه ی مسیح علی نژاد به همسر ِ احمدی نژاد رو می خونم، نامه ی فاطمه ستوده به محبوبه حقیقی رو می خونم، نامه ی مسعود بهنود به حسین درخشان رو می خونم... یادم می ره می خواستم به خودمون یادآوری کنم که باید دویدن رو بیشتر تمرین کنیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:5  توسط بـِـهلول  | 


گمانم تاریخ ِ نوشتنش باید به اردی بهشت ِ امسال برسد. وقتی هنوز با گریه های این سال رو به رو نشده بودیم. حتماً قرار بوده طولانی تر شود ولی نیمه کاره مانده بود. خواستم این جا بگذارم که یادم نرود روزهایی بوده که فکرمان جایی دیگر بوده است؛ جایی دور از کودتا و دروغ و کشتار و خون و زندان و دستگیری و...

 

با یاد ِ بانو:

روزگاری که از خنده پیر می شویم. مردم ِ چشم هایمان، تارهای ِ رقصان ِ گیسویمان، دست های ِ نا آراممان می خندند. به استعمال ِ غیر معقول ِ کلمات، به تصاویر ِ فرا واقعی ِ ذهن های ِ مشوشمان، به لحن ِ آشنای ِ روزهایمان، به لهجه ی غریب ِ رویاهامان... 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:49  توسط بـِـهلول  | 


به شدت "بی فور سان رایز" نیاز دارم! حتی اگه نه شیش ماه، نه یک سال، نه پنج سال... که هیچ وقت "بی فور سان ستی" در کار نباشه.  حتماً قطعاً فوراً می خوام، یکی منو درک کنه لطفاً!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 23:56  توسط بـِـهلول  | 



  امروز که تولد ِ عزیز ترین سید ِ موجود می باشد، من فکر می کنم انقدر دوستش دارم که تعجب می کنم چرا سید محمودِ دعایی دیروز من رو دعوت نکرده بود. و مطمئناً نمی تونم برای کسی که انقدر دوستش دارم متن ِ درستی بنویسم. بیتی از غزلی از اندیشه فولادوند هست که همیشه من رو یاد ِ سید ِ خندان ِ خوش روی ِ خوش خوی ِ خوش پوش ِ ... -و سایر ِ خوش گونه های دیگر- میندازه؛ "بودید" رو "هستید" می نویسم و دعا می کنم برای "همیشه بودن"...

خب شما جذاب هستید و سخندان و بـَـلـَـد

لحنتان ذاتاً پـُـر از مـُـشک ِ خـُـتـَـن، عالیجناب


تولدت مبارک عزیز ِ من، سیـّـد ِ من، آقای ِ من، –تایماز درست می گه- معلم ِ من.  


پ.ن. استاد شجریان، خودم!، رئیس جمهور میرحسین، مهدی کروبی، سید محمد خاتمی، حافظ + "مهر". دارم شک می کنم نکنه آل پاچینو هم متولد ِ ماه ِ مهر باشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:21  توسط بـِـهلول  | 


دلم تنگ شد. که حین ِ گریه کردن سـَـرَم رو بالا بگیرم و گردنی رو ببینم که خیس ِ اشک های  منه. دلم فقط تنگ شد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 2:55  توسط بـِـهلول  | 


اول ِ راه

هیچ کدام از اهالی ِ این کاروان نمی دانستند

که این بی راهه ی پُر غبار

کجایشان خواهد برد.

 

بعدها

یکی یکی دیدند

قرائت ِ مـِـه آلود ِ ماه

مشکل تر از اشاره به فانوس است.

 

هرچه بود

هوای ِ همین مضمون ِ آشنا

به غربت مان کشید.

اول ِ راه

هیچ حرفی از تحمل ِ پرده داران

پیش نیامده بود،

بعدها دیدیم

پیری که پیشاپیش ِ ما می رفت

عصایش را شکسته اند

فانوس ِ راهش را شکسته اند

نماز ِ بی قضای ِ سربسته اش را شکسته اند.

و ما هیچ از او نپرسیده بودیم

کجا می رویم، چه می کنیم، چرا اینجاییم.

 

حالا که یکی یکی

پرده های ِ پوسیده کنار می روند،

خیلی ها از کاروان ِ کلمات ِ کـُـشته ی ما پرهیز می کنند.

 

با شما کاری ندارم،

از خودم می پرسم:

آیا مردمان ِ بی پرسش ِ ما

مستوجب ِ این همه مویه های ِ بی سرانجامند؟

سید علی صالحی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:35  توسط بـِـهلول  | 


روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست                 مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست    

ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری                     سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست

اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب              خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست

تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی                 سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت

تا دم از شام سر زلـف تو هرجا نزند                  با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست

مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی                بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست

از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش            غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست

مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز            ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود                  آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت             زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت

از وجودم قدری نام و نشان هست که هست      ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت

 در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت

 

این غزل را کامل می نویسم بس که این غزل را اصلاً باید کامل خواند. بس که حافظ هیچ معلوم نیست حالش چطور بوده وقتی این را می گفته. بس که عاشق ِ "نیست که نیست" هایش بیشتر می شوم هربار که می خوانم. که هر بار از تفسیرش در کنج ِ اتاق ِ کوچک ِ روشن من را می کشاند به خریدش در انقلاب بعد به آزادی وقاب ِ آبی اش با آن دو پیکر ِ خمیده و ماه ِ زردی که یک عمر پیراهنم را خیس کرد که شاهد بود که هر شام ِ مهتاب... بعد به این اتاق  ِ تاریک و قفسه های ِ چوبی ِ باریکی که صدای ِ تار ِ دیوانه وار ِ لطفی دَرِش می پیچد و من نمی دانم شجریان چطور خوانده که من هربار فکر می کنم از دفعه ی پیش بهتر است و هر بیت را هر مصرع را هر کلمه را اصلاً جوری ادا می کند و جوری می گرداند در آن حنجره ی ِ جادویی که من هر بار قلبم یا تند می زند یا نفسم وسط ِ تحریرهایش بند می آید و هر بیتی که تمام می شود فکر می کنم حافظ تمام ِ رازهای ِ وقت  ِ گفتن ِ غزل را به شجریان گفته است لابد وگرنه همین جور که نمی شود آخر... شجریان هنوز دارد می خواند و من هر چه فکر می کنم هیچ کسی را پیدا نمی کنم که شام ِ سر ِ زلف ِ سیاهی داشته باشد که مرا از گفت و شنود با صبا منع کند ولی من هیچ با صبا نخواهم گفت و هی به قشنگی ِ "از حیای ِ لب ِ شیرین ِ تو ای چشمه ی نوش" فکر می کنم و به رازی که نیست ولی این "مجلس ِ رندان" هی آدم را به شک می اندازد که نکند رازی جایی وقتی که خودم نمی دانم... و بیت ِ آخر که می خوانم هی می خوانم و می فهمم هیچ کس را نمی توانم پیدا کنم که ناخشنود باشم  از او که بلند و با حرص برایش بخوانم این را و فکر می کنم حافظ هم نبوده و این بیت ِ آخر را هم حتماً از لجش گفته آخر ِ شعری... از این فکرم حال ِ خوشی پیدا می کنم و حافط را بی خیال می شوم! تمام.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 1:9  توسط بـِـهلول  |